تبليغاتX
مهر اول .....
من برای فهماندن چیزی از خود به تو جز چشمانم چیزی ندارم
بنا بر آخرین تحقیقات آزمایشگاه انسان شناسی بنده، معیار رشد عقلی و بلوغ آدم ها در ایران سه اصل و پایه را برخوردار است:

1) روزانه چه میزان با مادر خود تلفنی صحبت می کنید؟ اگر رشد کرده باشید نباید این میزان زیاد باشد..بالاخره آدم ها وقتی بزرگ می شوند دیگر به پدر مادر خود احتیاج ندارند که بخواهند با آنها تلفنی صحبت کنند

2) روزانه چند فحش کاف دار در جمع های مختلط می دهید؟ اگر نه زیاد نه کم فحش بدهید نشان می دهد که شما آدم میانه رویی هستید و بنابراین رشد کرده اید و به تعادل در زندگی خود رسیده اید. حواستان باشدها! حداکثر روزی 5 6 تا...بیشتر نه!

3) روزانه چند بار در مورد سکسی بودن دخترهای رنگارنگ در جمع مختلط در حالی که با دختری به هر نوعی در رابطه هستید، نظر می دهید؟ اگر این کار را انجام دهید نشان می دهد که انسانی هستید که چشمتان را به دنیا نبسته اید و همه چیز را زیر نظر دارید و سعی می کنید همیشه بهترین را برای خود انتخاب کنید.

پی نوشت:

کوچیک و دیوونه ی همه آدمهای عاقل و بالغ ایرانی هم هستم به شخصه!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 20:52  توسط کامران رضایی  | 

سلام خدا...

یه چند وقت بود حسابی سلام علیک نکرده بودیم...

خدا درسته میگن کنار آدما هستی و به آدما نگاه نمیکنی...؟ من فک می کنم غلطه...

راستی خدا قراره 5 روز دیگه بعد 10 ماه مادر پدرمو در آغوش بگیرم...خدا خودت فقط میدونی که چقد دلم داره می جوشه الان...خدا خودت میدونی که چقد دوسشون دارم...پس هیچ موقع نذار شرمندشون بشم...

سلام خدا...سلام...

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 13:47  توسط کامران رضایی  | 

خدايا رابطه ي من با تو خالصانه و بي ريا نيست .

اگه ترس از تو نبود ، بهت مي گفتم که از دستت شاکيم ، آره شاکي شاکي  .

 

*************

من از همه دوستان به خاطر عدم فعالیت این بلاگ در دو ماه گذشته عذر میخوام....

به قول یکی از بچه ها آخه کلمات کلیدی بلاگ من که معلومن پس چرا دیگه الکی بنویسم.....

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:14  توسط کامران رضایی  | 

 

تو را به سرخ، به آبی، تو را به پاکی و رادی، تو را به آزادی،

به سبز دشت جهان

گرگ باش

بره مباش!

تو را به عشق، به آبی

به گیسوان شب و دم سپیده های شادی

عروس باش

عروسک مباش!

 

 امشب رسما دهه سوم زندگی من شروع شد....همیشه میگن پرشورترین دوران زندگی یه آدم همین دهه سومه!!!تنها چیزی که در این لحظات به ذهنم میرسه....

من آدم، باید درونم یه چیزایی مثل گذشت، فداکاری، غمخواری و یه عالمه صفت خوب و قشنگ دیگه باشه که در من هر از گاهی آدم بودنم رو حداقل برای خودم پررنگ تر کنه.

من آدم، اگه می خوام آدم باشم باید خودم رو دوست داشته باشم و به خودم احترام بذارم و مثل یه نگهبان خوب و وظیفه شناس مراقب خودم باشم.

اما یه مرز باریکی هست این وسط. یه چیزی که ما رو از ورطه افتادن به اینکه فقط خودمون رو ببینیم نجات میده و از طرفی هم نمیذاره که یادمون بره باید و باید و باید به خودمون توجه کنیم، یه توجه از سر شعور نه خودخواهی!  

دوست ندارم و همه سعیم رو می کنم که فقط خودم رو نبینم، دوست دارم و همه سعیم روهم میکنم که برای خودم مهم باشم. به هیچ وجه حس نمی کنم که این دو نقض کننده هم هستش، بلکه فکر       می کنم که یه سهل ممتنعه که من دوست دارم و همه سعیم رو می کنم که خوب انجامش بدم.

خدایا! هر جا حس آدم بودن بر اثر همه صفت های خوب انسانی در وجود این پسر کوچولو پررنگ تر شده میذارم به حساب روح خدایی تو که در اون دمیده شده.

خدایا! هرجا بی احترامی و بی توجهی نصیب این پسر کوچولو شده، بذارش به حساب اینکه زیادی دنیا رو ساده دیده و زیادی فکر کرده که صداقت جواب صداقته. قول میدم از این به بعد بیش تر مراقبش باشم که اون مرز باریک رو بتونه رعایت کنه و نه این وری بیفته نه اون وری!

خدایا! به من یه روح بزرگ بده که مثل یه آدم خوب زندگی کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:54  توسط کامران رضایی  | 

دزدیدمش...

فلبت

مانند یک مهره است

بین دو انگشت خداوند

انگشتی از قهر

انگشتی از لطف

می چرخد این مهره

گاهی به روی اشک و گاهی رو به لبخند

 

در بازی انگشت هایش

قلبت مدام این رو و آن روست

اما چه زیباست

قلب تو در دستان یک دوست

 

این قلب ، در آن دست

یعنی :

هیچ تو در هست خداوند

پس مطمئن باش

هرگز نمی افتد

این مهره از دست خداوند

 

طاقت بیاور

تا آنکه کم کم

این مهره ارزان کم ارج

در دست او قیمت بگیرد

طاقت بیاور

آنقدر تا یاقوت قلبت

در گنجه دستان او قدمت بگیرد

 

یک عمر این قلب

دردست او باید بچرخد

این سو و آن سو

تا آنکه روزی

مثل نگین محکمی ثابت بماند

بر حلقه انگشتر او

 

ان قلوب بین آدم کلها بین اصبعین من اصابع الرحمن ( از کتاب احادیث مثنوی )

 

 

 

۱-  خیلی علاقه دارم مدیریت یه سری آدم خاص رو ببینم...اصلا دوست دارم معاونشون بشم...

۲- ۶ ماه هر هفته ۵ روز هر روز یک جلسه هر جلسه ۴ ساعت...شیمی درمانی خیلی سخته....

۳- فقط من و اون میتونیم....من فلانم من بهمانم...واسه سه چیز قراره....  چقدر تازگی این جملات رو اعصابم هستن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:48  توسط کامران رضایی  | 

۱- آقا یکی بیاد به این بچه ها بفهمونه که سخت در اشتباهن...من تو پست یکی مونده به آخرم تو پی نوشت اولش نوشته بودم که یکی فرق مدیر اجرایی و مدیر عامل رو بهم بگه....حالا از اون روز هر کی این پست منو خونده اومده میگه کامران با محمد اکبرپور مشکلی پیدا کردی؟؟؟بابااااااااااااا...باور کنید اشتباه شده..من منظورم به یکی از آشنایان بود که تو شرکتشون مدیر عامل ندارن اما مدیر اجرایی دارن...منم حدود ۳ ساعت داشتم سر فرق این دو تا شغل بحث می کردم آخرش به نتیجه نرسیدم...بابا اصلا منظور من اکبرپور نبوده که....پس دیگه لطفا اینقدر کشش ندین قضیه رو که خود اکبرپور هم به حرف بیاد...(رجوع شود به پست آخر محمد پی نوشت ۲)البته فکر کنم منظورش منم!!یعنی مطمئن نیستم...

۲- نمیدونم چه حالی بهتون دست میده وقتی تو جمع دوستای قدیمیت هستی مثلا برای تولد یکیشون...یهو بابای اون طرف میاد یه شیشه ودکا میده بهش میگه بخورین شاد باشین..بعد نیم ساعت تو نشستی اونجا و به حرکات محیر العقول دوستانی که روشون کلی حساب باز می کنی نگاه می کنی و به حالشون تاسف میخوری...اون موقع بود که به داشتن چنین هم دانشکده ای هایی افتخار می کردم...

۳- امروز از همون آدمایی که بالا بحثشونو کردم شنیدم که تو همین تهران خودمون چند روز پیش توپ یه پسر کوچولوهه میفته تو خونه ای که چند تا جوونک توش بودن...وقتی اون کوچولوه میره توپشو بیاره دیگه برنمیگرده...بعدش معلوم میشه که اون چندتا جوونک مثل اینکه اکس زده بودن و این کوچولو رو با گوسفند اشتباه گرفتن...سرش رو بریدن و گوشتش رو خوردن...البته در صحت موضوع جای بسی تحقیق است....

۴- این مشکلات من هم با یه سریا داره خیلی بچه گانه میشه ها...همش هم میدونم که از جانب خودمه...فکر کنم آدما یا شایدم فقط خودم کار احمقانه زیاد انجام میدن...

۵- عشق ممنوع است و دوست داشتن جرم / این شرط اساسی عقل است / مبادا نامی از عشق بنویسی در کوچه پس کوچه های قلبت / که به جرم دوست داشتن / محکوم به انتظار میشوی.....یاد رمانهای شاهکار جرج اورول افتادم...مخصوصا ۱۹۸۴اش.... 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:42  توسط کامران رضایی  | 

من چاقم....

با استانداردهای جهانی که مقایسه می کنم یه آدم به قد من باید حدود ۷۹ کیلو وزن داشته باشه ...اما من ۹۱ کیلو هستم....یعنی ۱۲ کیلو اضافه وزن...

تا به حال اصلا بهش فکر نکرده بودم...یعنی اصلا برام مهم نبود....این چند وقته خیلیا بهم گفتن چاقم...این باعث شد که یه کم به مسئله چاقی و اصلا علتش فکر کنم...

دیشب تو مترو با یکی از دوستان در مورد دلایل چاقی صحبت می کردیم...نمیدونم چرا اما این دوست من خیلی علاقه داره که همه چیو به روان شناسی ربط بده...می گفت چاق بودن من دلیل روان شناسی داره...

آدمهایی که چاقن در ضمیر ناخودآگاه خودشون از خودشون بدشون میاد و برای اینکه زیاد به خودشون فکر نکنن می خورن....البته چون آدم در ضمیر ناخودآگاهش از خودش بدش میاد نمیتونه با فکر کردن به خودش به این پی ببره....چون وقتی آدم فکر می کنه فقط قسمتهای روشن مغزشو بررسی می کنه و به قسمتهای ناخودآگاه وارد نمیشه...یا اینکه یه جای دیگه خوندم آدمایی که چاقن ممکنه چند علت داشته باشه...یکی خشمه...یعنی آدم وقتی عصبانی میشه ترجیح میده غذا بخوره تا خشمش فروکش کنه...یکی دیگه عادتهای بد غذاییه...یعنی طرف از بچگی هر وقت یه کوفتش میشد مامانش میومد بهش یه شیرینی میداد تا ساکت بشه و این یه عادت بد میشد واسش...

 من خیلی به اون قسمت اول حرفاش فکر کردم و اینجوری نتیجه گرفتم که آدمای چاق از خودشون بدشون میاد...این در حالیه که من معمولا آدمای چاق رو بااحساس تراز آدمهای لاغر دیدم...اما به مقدار زیادی با قسمتهای دوم و سوم حرفاش موافقم...

تنها قسمت خوب این بحث این بود که آدم تا وقتی که به اندازه نیاز بدنش بخوره چاق نمیشه...و بنابراین یه چیزی مثل استعداد چاقی بی معنیه...

پ.ن.۱: یکی فرق مدیر اجرایی با مدیر عامل رو به من بگه لطفا

پ.ن.۲: اینکه من تو پست قبلم همش از کسانی که بدم میومد گفتم این بود که تقریبا از بقیه آدما خوشم میاد یا حداقل بدم نمیاد...انتظار این همه بی مهری بچه ها رو نداشتم....

پ.ن.۳: تک بعدی بودن در هر زمینه ای...چیزی که ازش نفرت دارم...خدا رو شکر خودم رو اصلا و به هیچ وجه تک بعدی نمیدونم....

پ.ن.۴: انرژی هسته ای حق مسلم ماست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:33  توسط کامران رضایی  |